شمارهٔ ۱۶۷
با غیر همراه آمدی از وصل به هجران توصد بار بر دل به ود درد تو از درمان تو
بر دل اگر خنجر زنی بر دیده گر تیر جفاآگه نگردم بس که شد چشم و دلم حیران تو
عید تو هر سالی شود کشت انتظار کشتنمخواهم که هر روز و شبی جانم شود قربان تو
گر تیغ بر فرقم زنی هر روز آیی از درمباور مکن تا زندهام پیچم سر از فرمان تو
هر روز در میخانهها بشکستهام پیمانههاساقی بده پیمانهای نشکستهام پیمان تو
خواهی چو از من بگذری از بهر قتل دیگرانخواهم که از من مگذری دست من و دامان تو
سرهای جمله سروران غلتان به میدانت چو گواما نباشد هر سری زیبنده چوگان تو
لطفی نما زخمی بکن بر روی زخم کاریمخواهم که باشد روز و شب در سینهام پیکان تو
کردی نکردی یک زمان قطع نظر از دشمنانگفتی نگفتی جان من هرگز چه شد خاقان تو