شمارهٔ ۱۶۶
بخرام که سرها شد خاک کف پای توآویخته جانها باز از بند قبای تو
گفتی که برای کیست دست از دو جهان شستنعالم همه میدانند والله برای تو
صد ملک سلیمان را در زیر نگین بنگرشاهان جهان هستند امروز گدای تو
عید است و شود جانها امروز به قربانتبرخیز و تماشا کن عالم به فدای تو
از آب و گل این خلقت هرگز نشود ممکنروحیست مجسم شد در زیر قبای تو
از هجر تو میسوزم در آتش غم هر شبمن تن به قضا دادم چون بود رضای تو
خاقان به هزار امید در کوی ماوا کردآخر ز غمش کشتی این بود وفای تو