گنج

شمارهٔ ۱۶۵

۷ بیت
ز جوش جهد تیر مژگان توبلای سیاهی‌ست چشمان تو
که را آید از دل که آرد بروناز این سینه چاک پیکان تو
به این آفرینش هزار آفرینجهان آفرین گشته حیران تو
ندارد شب هجرت از پی سحرسیه روزم از چشم فتان تو
بزن گوی حسن و ببر از میانسرم گوی آن زلف چوگان تو
نه حیران روی تو تنها منمز هر سو جهانی‌ست حیران تو
بگو ای صبا حال خاقان که هستپریشان زلف پریشان تو