شمارهٔ ۱۶۴
اسیر چشم تو شد جان و دل فغان هردوبه یک نگاه تو دادیم این و آه هردو
نه طاقت و نه توان در وجود من دیدهستکه برد عشق توام طاقت و توان هردو
ز ناز و غمزه او کار من خراب شدهشکایت من بیدل بود از آن هردو
سیاه روزی من دان ز حال و خط هر یکز چشم اوست مرا دیده خونفشان هردو
هزار زخم ز مژگان و ابروش خاقانمراست بر دل از آن ناوک و کمان هردو