شمارهٔ ۱۶۱
یک امشب با دل زارم به صد منت مدارا کنبه بالینم بیا بنشین و جان دادن تماشا کن
به غیر از جان سپردن چاره دیگر نمیبینمدوای درد هجران را ز شمشیرش تمنا کن
اگر خواهی که دردم به شود بشنو طبیب از منز آب خنجر او آتش دل را مداوا کن
صبا از من بگو آن شانه زلف پریشان رادل گم کردهای دارم به زلف یار پیدا کن
ز ظلمخانه زهدم نخست ای دل برون آورز نور عشق آن گه سینه مارا چو سینا کن
تویی پیغمبر خوبان و اعجاز تو رخسارتچو پیغمبر شدی اعجاز خود را آشکارا کن
مسیحا را چو دل بیمار دارد چشم بیمارتدوای درد دل او را به اعجاز مسیحا کن
به جلادان غمزه چون اشارت میکنی جانارقم قتل مرا بر عارض خط چلیپا کن
نخواهی گر شوی بدنام در عاشقکشی جانانهان از خلق بر خاقان رخ خود را هویدا کن