شمارهٔ ۱۶۲
ملک دلها چون از آن توست غمخواری بکنپادشاها کشور خود را پرستاری بکن
هر کجا جای تو باشد روی عالم سوی اوستکعبه دل را ز لطف خویش معماری بکن
دست و بازویت بنازم داغها دارم به دلتا توانی بر دل زارم دلآزاری بکن
دل بهای بوسه جان را ببر تا جان دهداین مسلمان را از آن کافر خریداری بکن
یه به بیمارت جفا از حد ببر تا جان دهدیا به بالینش بیا فکر پرستاری بکن
نیست در عالم ولی گو در خم زلف تو نیستهر کجا یابی دلی زآن طره طراری بکن
از پی قتل اسیران دگر از من گذشتیار چون یاری نکرد ای بخت بد یاری بکن
تا ز رنگ زرد من ظاهر نگردد درد منچهره را از خون دل ای دیده گلناری بکن
دین و دنیا باختی سر نیز در راهش فکنتا توانی در رهش خاقان سبکباری بکن