گنج

شمارهٔ ۱۵۷

۹ بیت
به دلت جا نمی‌توان کردنفکر بی‌جا نمی‌توان کردن
وصل تو از کجا و من ز کجااین تمنا نمی‌توان کردن
دل من بهتر از تویی را خواستگشت و پیدا نمی‌توان کردن
پیش سحر هلال ابرویتید بیضا نمی‌توان کردن
بنشین تا که خلق آسایندفتنه بر پا نمی‌توان کردن
از تمنای وصل او بگذرصید عنقا نمی‌توان کردن
چه صنم‌ها که دیده‌ام صنمابه تو همتا نمی‌توان کردن
می‌کنم جان به بوسه‌ای سودامی‌توان یا نمی‌توان کردن
سر پنهان یار را خاقانآشکارا نمی‌توان کردن