شمارهٔ ۱۵۱
از ستم روزگار تیر غمی خوردهاممرده نیم زندهام زنده دل مردهام
تازه بهاری رسید سرو چمانم پریدگل چمن تازه چید من ز غم افسردهام
میکشد ای ماهرو تا دم صبح شمارگر بشمارم به تو این غم نشمردهام
سیل سرشکم ببین کرد جهان را خراببس که دل خون چکان در غمت افشردهام
دلبر خاقان بیا بر دل خاقان ببیندل به کف دیگری غیر تو نسپردهام