شمارهٔ ۱۴۸
عید است جان من به تو جان را فدا کنمجان از وفا فدا به تو ای بیوفا کنم
جان ناسپرده راه به کویت نمیبرندگمگشتگان وادی عشقت صلا کنم
دانم که آشنا نشوی با وجود اینبیگانه از برای تو صد آشنا کنم
هر لحظهام سراغ طبیب دگر دهیاین درد توست من به که آن را دوا کنم
صد بار اگر به تیغ زنی نیست ممکنمکز دامن تو دست تظلم رها کنم
بر جان زار خویش به جان تو ای صنمدانم اگر رضای تو باشد جفا کنم
دشنام از زبان تو خاقان شنید و گفتمن بندهام هر آن چه تو گویی دعا کنم