شمارهٔ ۱۴۶
بس که بیروی دلآرای تو غوغا کردمخویش را در دو جهان بهر تو رسوا کردم
مدتی از پی این گمشده دل میگشتمعاقبت در خم گیسوی تو پیدا کردم
به سیهبختی من بین که ز آهی به جهانچرخ را تیره تر از طره لیلا کردم
با همه روسیهی دوش به خاک در تونقد جان دادم و با وصل تو سودا کردم
مژده آمدنت داد صبا دوش به مندل و جان بهر نثار تو مهیا کردم
میکشم باده ز هجرا تو از خون جگردیده و دل ز غمت ساغر و صهبا کردم
تا که در سایه سرو تو نشستم چو فلکفتنهها از قد موزون تو بر پا کردم
پاسبان گشت خبردار و از آن کویم راندبس که شبها ز غمت ناله بیجا کردم
بس که در کوه و کمر اشک فشاندم خاقانرخنهها زاشک روان بر دل خارا کردم