شمارهٔ ۱۴۳
دیده غمدیده را بیتو چه نور ای صنمدر سر مجنون عشقش بیتو چه شور ای صنم
در تن مشتاق من نیست یک نفسی بیتو جاندر دل عشاق نیست بیتو سرور ای صنم
ناز و غرور ای صنم چند فروشی به ماچند فروشی به ما ناز و غرور ای صنم
دل نکشد سوی کس هرگزم از دلبرانجز تو دلآرا بود گر همه حور ای صنم
روز و شبش هیچکار نیست به غیر از فغانآه که خاقان ز تو تا شده دور ای صنم