گنج

شمارهٔ ۱۴۲

۴ بیت
آن که جان بر تو فشاند ز دل ای یار منمآن که در پیش تو پیشش از همه شد خوار منم
از غم هجر تو هر شام به کویت تا صبحآن که خون گرید و نالد ز دل زار منم
چه خبر داری از این درد جگرسوز دلمخفته در بستر نازی تو و بیدار منم
همچو خاقان شب هجران تو با آه و فغانپاسبان خفته و در کوی تو بیدار منم