شمارهٔ ۱۴
چو او رفت از پیاش جانم روان استزمام جان به دست ساربان است
جرس را این همه آه و فغان نیستدلی گویا میان کاروان است
به کویت هر که ای جان، جان سپرده استز شور روز محشر در امان است
فکنده سایه بر تو چتر شاهیچو ماهی کآفتابش سایبان است
نهادی بر زمین تا پای از ناززمین را نازها بر آسمان است
نشسته بر رخت تا ظلمت خطچو آب زندگی اشکم روان است
نهان در پیرهن خاقان تن اوگلی گویا به زیر پرنیان است