شمارهٔ ۱۳۸
من پای بست قامت زیبندهاش شدمخانه خراب سرو خرامندهاش شدم
ای دل بگو که کیست خداوند این غلاماین بنده که بود که من بندهاش شدم
آمد به کلبه من و جان کردمش نثاراز بیبضاعتیست که شرمندهاش شدم
خندید و گفت از غم هجرم نمردهایگریان به روز وصل من از خندهاش شدم
با صد فریب دل ز کفم آن صنم گرفتخاقان اسیر چشم فریبندهاش شدم