گنج

شمارهٔ ۱۳۸

۵ بیت
من پای بست قامت زیبنده‌اش شدمخانه خراب سرو خرامنده‌اش شدم
ای دل بگو که کیست خداوند این غلاماین بنده‌ که بود که من بنده‌اش شدم
آمد به کلبه من و جان کردمش نثاراز بی‌بضاعتی‌ست که شرمنده‌اش شدم
خندید و گفت از غم هجرم نمرده‌ایگریان به روز وصل من از خنده‌اش شدم
با صد فریب دل ز کفم آن صنم گرفتخاقان اسیر چشم فریبنده‌اش شدم