شمارهٔ ۱۳۳
در بزم تو پروانهصفت سوخته بودمزآن شعله آهی که برافروخته بودم
عالم همه خود سوخت ز آهم عجب این استکز خود خبرم نیست که کی سوخته بودم
بشکافت به شمشیر جفا شوخ دگربینآن زخم که از تیر تو من دوخته بودم
در مکتب عشق تو نشستیم که جهل استهر علم که در مدرسه آموخته بودم
افسوس که از من نخریدند به جامیآن طاعت صد ساله که اندوخته بودم
خاقان تو برو پیرهن زهد قبا کنآن پیرهنی بود که من دوخته بودم