گنج

شمارهٔ ۱۳۴

۷ بیت
باده کامروز دست صنمی می‌نوشمتوبه کردم که دگر زهد به کس نفروشم
ساقیا موسم گل شد قدح باده بیارتا به یک جرعه می هر دو جهان بفروشم
پیر می‌خانه مرا دوش طلب کرد و نمودحلقه بندگی دختر رز در گوشم
بلبل حسن تو بودم بنگر حال مراکز جفاهای تو در کنج قفس خاموشم
حاجت باده نباشد به من بی‌دل و جانچون که از باده شوقت ز ازل می‌نوشم
جامه زهد برون کرده‌ام ای شیخ ببینخلعت سروری از پیرمغان می‌پوشم
گفت خاقان برسان بار خدایا به چمنگل‌عذاری که به رویش می گلگون نوشم