شمارهٔ ۱۳۲
پادشاها بر درت شوق گدایی کردهامبا سگان آستانت آشنایی کردهام
میکنی آزار و میگویی برو از کوی منمن ز قیدت کی تمنای رهایی کردهام
باز میخواهی که در هجران خود سوزی مرامیکشم خود را یقین فکر جدایی کردهام
دوش در پایت به مستی سر نسودم تا کنوندست بر سر میزنم بیدست و پایی کردهام
دامن آلوده نکردم خویش را در عشق تودر صف رندان تو من پارسایی کردهام
روز هجرت جان ندادم بیوفا گفتی مراراست میگویی که من هم بیوفایی کردهام
زخم شمشیر تو را زیب کفن کردم ببیندر میان کشتگانت خودنمایی کردهام
جسم زارم را به توفان بلا افکندهامکشتی بحر غمت را ناخدایی کردهام
گفت خاقان تا گدای درگه جانان شومدر گدایی نازها بر پادشاهی کردهام
نقد جان و دین و ایمان با حشم در راه توخویشتن را با نوا از بینوایی کردهام