گنج

شمارهٔ ۱۳۱

۷ بیت
دین و دل خود ز کف در ره تو داده‌امور طلبی جان من جان به کف استاده‌ام
ظلم بود کام من گر ندهی ای صنممن به تو از یک نگه هر دو جهان داده‌ام
چند نشینی به ناز فارغ از افتادگاندست من و دامنت خیز که افتاده‌ام‌
نیست مرا در غمت فکر دگر در جهاناز همه قیدها با غمت آزاده‌ام‌
کرده مرا بارها رنگ ز نیرنگ خویشساده دلی بین که باز در طلب ساده‌ام
نرد محبت بباز تا به تو گردد عیانکز پی جان باختن در برت آماده‌ام‌
باده به خاقان دهد ساقی اگر در بهشتزهر شود در مذاق بی‌رخت آن باده‌ام