شمارهٔ ۱۱۷
ابروکمان برابرش بنشسته بسته ترکشدل میرود به سویش جان در قفا مشوش
صبر و توان به یک بار بگرفت آن پریرودر قید آن پریرو ماییم در کشاکش
خوش آن که با نگاری در طرف لالهزاریبنشیند و دمادم نوشد شراب بیغش
آن شوخ مینماید هرچند ناز ما همخوش خوش کشیم نازش تا کار ما شود خوش
ابروی تا بناگوش زاینسان که جان بسوزدآن روی نیست یاران بر جان ماست آتش
آشفته حال خاقان تا چند باشد ای جانزآن گیسوی پریشان زآن کاکل مشوش