شمارهٔ ۱۱۵
ای دل از جور بتان این ناله بسچون به دورت نیست کس فریادرس
جان بود همراه آن جان جهاندل میان کاروان همچون جرس
غمزه درد تو را در دلبرینیست بیم از شحنه تشویش از عبس
جان شیرین داد باید در عوضگر از آن لب بوسهای داری هوس
شد گل رویت ز خط بیاعتبارخوار گردد گل میان خار و خس
تیغ کین از بهر خونریزی برآرتا شود عاشق جدا از بوالهوس
منع خاقان زآن لب شیرین مکنانگبین تا هست میجوشد مگس