شمارهٔ ۱۰۳
من مانده ز کوی یار مهجورسرپنجه عشق میکند زور
گردن بزنی اگر به تیغمزآن به که کنی ز خویشتن دور
خورشید چگونه جلوه میکردگر ماه رخت نبود مستور
عیب است که بال و پر گشایددر جرگه شاهباز عصفور
از چشم بد زمانه ترسمزاین سان که تویی به حسن مغرور
جز دیدهام ای صنم به رویتگر چرخ نظر کند شود کور
پر کن که حیات جاودان استساقی قدحی ز آب انگور
دست از طلب تو برندارمتا روز جزا و نفخه صور
وصل تو نصیب دیگران استای من به غم تو شاد و مسرور
عکسی ز رخش اگر فتادیدر کلبه ما شبان دیجور
از پرتوی روی یار خاقانچون کعبه شدی به دهر مشهور
از خویش به خویشتن گرفتارافتاده به انگبین چو زنبور