گنج

شمارهٔ ۱۰۲

۷ بیت
با همه خوف و رجا آمده‌ام سوی یاریا بنوازد سپهر یا بکشد روزگار
چون که فراق تو بود وعدخ وصلت چه سودمحنت هجر ار نکشت می‌کشدم ز انتظار
سیم‌تن و سنگ‌دل جز تو به عالم که دیداز تو مشخص بود قدرت پروردگار
چشم تو زد راه شیخ بر در میخانه بردمفتی ما مست شد نیست کسی هوشیار
دست بدار از جفا ور نه به روز جزاشکوه برم از تو من نزد خداوندگار
دادرس آمد به کوی محنت شب‌های هجرناله بیا شکوه کن دیده بیا خون ببار
از ستم روزگار دیده خاقان ببینکرده ز خوناب دل روی زمین لاله‌زار