گنج

شمارهٔ ۱۰۱

۵ بیت
رخش کین تاخته بر عاشق دلباخته یارشهسواری‌ست که دل صید کند گاه شکار
نیست در بادیه عشق مرا داورییبارم افتاده به گل دست من و دامن یار
نکنم ناله ز دستت نکشم آه ز دلکه خورد هر نفسم تیر تو در سینه زار
بار هجران نکشیدی و نمی‌دانی چیستبتر از مرگ بود بار جدایی صد بار
بر سر تربت خاقان گذری چون پس مرگگوش کن تا شنوی زاریش از لوح مزار