گنج

شمارهٔ ۹۵

۸ بیت
خنده ساقی دگر در ساغر آتش می‌زندخنده کو زآن لب بود در کوثر آتش می‌زند
آنقدر بگداز کز سوز تو یار آگه شودبی‌مروت نیست حسن آبی بر آتش می‌زند
هجر هم وصل است چون بر دوست روشن گشت حالبرق این وادی ز دورت بهتر آتش می‌زند
از رگ جان شهیدان نیش مژگان دور داربی‌ادب خونیست این در نشتر آتش می‌زند
برق گو زحمت مده خود را که نخل این چمنخود ز سوز سینه در خشک و تر آتش می‌زند
همت برق محبت بین که هر جان بگذردگر همه بیند کف خاکستر آتش می‌زند
نیم‌جانی داشتم اکنون ز بخشش‌های عشقهر زمانم غم به جان دیگر آتش می‌زند
نوبهار آمد فصیحی لیک در گلزار مامی‌وزد بادی که در خشک‌و‌تر آتش می‌زند