گنج

شمارهٔ ۹۳

۹ بیت
چشم ترا ز مستی ناز آفریده‌اندزلف ترا ز عمر دراز آفریده‌اند
تو یوسفی چو همت عشقم بلند بودزآنت خراب کرده و باز آفریده‌اند
مشنو نوای ناله ما کاین ترانه رااز شعله‌های گوش گداز آفریده‌اند
ابروی دوست بین و بر آن جان نثار کنکاین قبله را نه بهر نماز آفریده‌اند
داغ دلم چو لاله ز شوخی برون فتادورنه مرا ز جوهر راز آفریده‌اند
کبکم ولیک سینه بی طالع مرابعد از شکست چنگل باز آفریده‌اند
رشک سبک عنانی دل می‌کشد مراکش چون نسیم بیهده تاز آفریده‌اند
شمعیم و خوانده‌ایم خط سرنوشت خویشما را برای سوز و گداز آفریده‌اند
بر سوزن مسیح فصیحی ستم مکنکاین سینه را زچاک نیاز آفریده‌اند