گنج

شمارهٔ ۹۱

۷ بیت
رفتند همدمان و مرا دل فگار ماندخون جگر ز صحبتشان یادگار ماند
دل مضطرب ز روزن چشمم برون دویداما ز ناتوانی هم در کنار ماند
از دشمنم چه شکوه که این زخم دوست زدبیگانه را چه جرم که این داغ یار ماند
نی‌نی ز یار و دوست شکایت نه درخورستکاین داغ روزگار سیه‌روزگار ماند
هر جا بود دو چشمه خون تربت من‌ستکاینم به جای لوح نشان مزار ماند
پا تا سرم چو زلف بتان بیقرار شدالا غم فراق که بر یک قرار ماند
جانم تمام سوخت فصیحی غم فراقوز روی مرگ تا ابدم شرمسار ماند