شمارهٔ ۹۰
جان بیرخ تو درد دل غمزده داندماتمزده حال دل ماتمزده داند
پی بردهام از عشق به جایی که ره آنجادیوانه پا بر سر عالم زده داند
این ذوق پیاپی که مرا از می عشق استدر بزم بلا جام دمادم زده داند
ز آن طره بر هم زده آشفتهدلان راحالیست که آشفته برهم زده داند
کوه غم فرهاد ز من پرس فصیحیکاندوه دل غمزده را غمزده داند