شمارهٔ ۸۷
تنم از داغ حسرت رشک آتشگاه گبران شدز فیض نوبهار غم سراپایم گلستان شد
به آب عافیت گفتم غبار درد بنشانمنظر در دیدهام اشک و نفس در سینه طوفان شد
به یاد گلرخی شب با حریفان میزدم ساغرکه از خون کبابم چهره آتش گلستان شد
نشد شوقم تسلی هیچگه با آن که چشم منتهی گشت از نظر هرگه که بر روی تو حیران شد
فصیحیوار رسوایی به خویش از ننگ میپیچدهمانا باز سودایی سرت را ذوق سامان شد