شمارهٔ ۸۳
فلک خونم به تیغ آن بت بیباک میریزدکه خون صید را در حسرت فتراک میریزد
چنان از دوستی خورد آب باغ ما که گر گل رابیازارد صبا خون از خس و خاشاک میریزد
برو ای محتسب این ماجرا با ابر فیضی کنکه این آب حیات اندر گلوی تاک میریزد
ز بس خاک مذلت ریخت دوران بر سر بختمچو بر سر میزنم دست مصیبت خاک میریزد
ندوزم چاک جان از رشته دل تا مپنداریکه درد عشق او چن در دل افتد چاک می ریزد
بیا سایم اگر روزی فلک از جنبش آسایدکه جام عیش ما از گردش افلاک میریزد
فصیحی طرفهتر زین صیدگه هرگز شنیدستیکه صید اندر چرا و خونش از فتراک میریزد