شمارهٔ ۷۸
دیده امشب ره نظاره به پایان آوردبه صد افسون نگهی تا سر مژگان آورد
راه آباد بسی بود ولی غمزه دوستبه لب کوثرم از راه بیابان آورد
داد سرمایه به تاراج دل و آخر کارخبر یوسف گمگشته به کنعان آورد
تازه کردند ملایک به تو ایمان نیازکفر چون دید خطت را به خود ایمان آورد
سنبل دوست پریشان خودست ارنه بهارباد را دست هوس بسته به بستان آورد
نام منصور برد عشق و لب خویش مکدگر زبان تو نوایی به گلستان آورد
کفنی جوی فصیحی که سحر چاک غمیخبر مرگ گریبان سوی دامان آورد