شمارهٔ ۷۶
سالها دیده ما را مژه دربانی کردآخرش برد و سراپرده حیرانی کرد
سینه بی جگر از زخم تو پهلو دزدیدحیرتش آمد و ناسور پشیمانی کرد
گنج دردی به تماشای دلم آمد و دوشاین مصیبت کده را واله حیرانی کرد
حکم عشقست که دود جگرش پخته کندآن خس خام که با شعله گران جانی کرد
شوری چشم هوس بود که مشاطه حسنرفت و از زلف تو تعویذ پریشانی کرد
شعلهای بودم و سیر جگرم بود هوسعشقم آورد و در آتشکده زندانی کرد
شکر طغیغان جنون گوی فصیحی که سحرخس ما را نفس شعله فسونخوانی کرد