شمارهٔ ۶۴
شب نخل تجلی به گلستان تو بر دادهر موی مرا ذوق تماشای دگر داد
میخواست حیا بند نهد بر نگهم لیکشوق آمد و مژگان مرا بال نظر داد
در حسن چه شایسته رسولی که لبت راصد معجزه یزدان بجز از شق قمر داد
شب دیده به نظاره رخسار تو میرفتشمع نظری در کف هر لخت جگر داد
از همت عشقست که ما هیچکسان راصد کشور اندوه به یک آه سحر داد
بی منت این ابر تنک مایه فصیحیبید چمن ما گل خورشید ثمر داد