شمارهٔ ۶۵
هر قطره خون گرم که از دل در اوفتددوزخ شود اگر همه در کوثر اوفتد
آه این شهید کیست که خونش زمان زمانخیزد ز خاک و در قدم خنجر اوفتد
مستم چنان ز باده حیرت که میسزدکز دست داغهای جگر ساغر اوفتد
بنشینم و چو ماتمیان نوحه سر کنمهر جا رهم به توده خاکستر اوفتد
ای سیل اشک موجه رحمی که بی کسماین کهنهدیر بو که مرا بر سر اوفتد
آن نامهام که چشمه خون جگر شودهر سایه کز کبوتر نامهبر اوفتد
گر بند دشمن است ز آزادگی به استفیروز بخت مهره که در شش در اوفتد
عشق آید ار به میکده ما زنیم جامچون شعله مست گردد و چون اخگر اوفتد
دل در تن فسرده فصیحی بیفسردچون اخگری که بر سر خاکستر اوفتد