گنج

شمارهٔ ۶۱

۵ بیت
شب بی‌خبرم حرف فراقت به زبان رفتگوشم به خروش آمد و هوشم به فغان رفت
روید چو ز خاکم جگر پاره بهاراندانند که بر ما چه ز بیداد خزان رفت
ز آن غنچه طلب نکهت همت که لب خویشنالوده به یک خنده ز گلزار جهان رفت
بیهوده درین بادیه مشتاب که از شوقنقش قدم کعبه روان هم پی‌شان رفت
بگداخت ز بس از تب هجر تو فصیحیشب سوی عدم دست به دامان فغان رفت