شمارهٔ ۶۰
از فیض گریهام مژه نشو و نما گرفتسامان صد بهار چمن زین گیا گرفت
نیرنگ عشق بین که به یک تار زلف یارسرتاسر زمانه به تار بلا گرفت
بگداختم ز رشک که شمع سحرگهیجان داد و بوی دوست ز باد صبا گرفت
بوی ترا به من که رساند که هر نسیمکان چین زلف دید در آن حلقه جا گرفت
از دوست دشمنیست فصیحی نصیب دلقسمت نگر که سایه خور از هما گرفت