شمارهٔ ۶
سرمه کوری کشیدم دیده تحقیق راتا نبینم در لباس صدق هر زندیق را
عاقبت از راه گمراهی برد سوی خودمآن که نپسندید بر من منت توفیق را
تشنهتر گشتم ز خون دل همانا شوق دوستچون سراب از تشنگی پر کرد این ابریق را
از دیار عقل بیرون رو که در بازار اوصیقلی زنگی شکست آیینه تصدیق را
عشق را نازم که چون با بینیازی میکشدباده زندیق سازد خون صد صدیق را
آبروی این ریاکاران فصیحی وه که کردغرق دریای خجالت کشتی توفیق را