شمارهٔ ۵۴
نخل طلبم هیچ مرا برگ و بری نیستفرزند خزانم ز بهارم خبری نیست
از باغ وفا مگذر اگر تشنه کامیکآنجا همه گر بید بود بیثمری نیست
بر بام و در دوست تجلی نفشاندندگویا که درین کوچه پریشاننظری نیست
گویند که بیگانه پرست است غم دوستصد شکر که بیگانهتر از ما دگری نیست
روزی که در گنج کرم باز کند حسنسرمایه ما هیچ بجز چشم تری نیست
لخت دلم از دیده کند سوی تو پروازمشتاق ترا شوق کم از بال و پری نیست
گر لذت داغ جگر اینست فصیحیصد حیف که بر هر سر مویم جگری نیست