شمارهٔ ۵۵
بی سبب زلفش اضطراب نداشتتاب بیداد پیچ و تاب نداشت
هیچ گه سنبلی چنین شب و روزدامنی پر ز آفتاب نداشت
دل به دریوزه پیش چشم آمدچه کند بینوا شراب نداشت
خونفشان گشت چشم و نیکو شدجیب رسواییم گلاب نداشت
زو وفا خواستم به تیغم زداین سخن غیر ازین جواب نداشت
مینهفتش ز رشک ایزد لیکدرخور حسن او نقاب نداشت
شب فصیحی ز تشنگی جان دادعشق گویا دگر شراب نداشت