شمارهٔ ۴۶
من آن صیدم که صیادم جنونستنشاط افزای جانم خاک و خونست
برات ما بر آن کشور نوشتندکه از آوازه مستی مصونست
به بزم عشق کانجا شرم ساقیستنوای ناله ما ارغنونست
دمی از گریه ناسودم هماناسرشت چشمم از طوفان خونست
نمیدانم چه دردست ای فصیحیکه هر دم از دم دیگر فزونست