شمارهٔ ۴۵
شه محبتم و ملک غم بلاد منستعمارت جگر از شعله عدل و داد منست
جهان دردم و کنعانیان نیند آگهکه نور دیده یعقوب در سواد منست
درین چمن چو ببینی گیاه تشنهلبیز شعله آب دهش کان گل مراد منست
خزان گلشن خویشم ولیک عالم رابهارم و نفس روح قدس باد منست
جگر به تحفه فرستم به خلد همره آهاز آن شرار که در دوزخ نهاد منست
ز دود و اخگر باشد کلاه و نعلینمبه راه گرمروان شعله اوستاد منست
ز رشک راندهام از یاد خود فصیحی راچو جلوهگاه تمنای دوست یاد منست