گنج

شمارهٔ ۳۹

۵ بیت
بی روی او نظاره ز چشمم برون نشستچون موج غصه بر سر دریای خون نشست
می‌گفت غم چو ناله لب شعله می‌فشاندکاین نغمه در مصیبت صد ارغنون نشست
عقلم به باغ خویش گل خرمی ندیدچون شعله رفت و در دل داغ جنون نشست
خون می‌گریست عشق که دل در جهان نماندچون زخم تیشه در جگر بیستون نشست
از بهر بخت خویش فصیحی هزار بارفالی زدیم قرعه ولی واژگون نشست