گنج

شمارهٔ ۳۰

۷ بیت
کی ز ماتمخانه ما دود افغان برنخاستکی غم از بالین ما با چشم گریان برنخاست
در زمین سیل‌خیز دیده گریان ماکی نشست اشکی که چون برخاست طوفان برنخاست
صد نسیم آمد ز مصر و بوی پیراهن رساندناتوانی بین که گردی زین بیابان برنخاست
من ندانم بود چشم خون‌فشانی یا نبوداین قدر دانم که این طوفان ز دامان برنخاست
ذوق بی‌سامانیم هر چند بر بالین نشستاین سر آشفته‌بخت از خواب سامان برنخاست
یک جهان زخم از دم تیغ تو بر هر مو شکفتاز سر جان کشته تیغ تو آسان برنخاست
شکر فیض نوبهار غم فصیحی چون کنمکز گلم یک لاله بی چاک گریبان برنخاست