گنج

شمارهٔ ۲۹

۶ بیت
چون عدم از بر عالم برخاستبه هم آغوشی ما غم برخاست
هر کجا صبح زدم چتر نشاطشام از آن نوحه ماتم برخاست
خواب با دیده بختم چو نشسترسم آسایش از آن هم برخاست
درد جامم به جهان افشاندندشعله شوق ز عالم برخاست
کشته خنجر شوقت در حشرهمه تن روح مجسم برخاست
قصه درد فصیحی گفتندشیون از عالم و آدم برخاست