گنج

شمارهٔ ۳۱

۹ بیت
کارم چو زلف یار پریشان و در هم استصد بحر خفته در جگر و دیده بی‌نم است
یک دیده از برای تماشا کفایتستلیک از برای گریه هزار ار بود کم است
با انقلاب دهر چه سازم که درد دوستدیروز ریش بوده و امروز مرهم است
نشکفته بهترم بگذار ای صبا مراکاین غنچه همچو داغ پر از دود ماتم است
آگه نیم ز آمدن و رفتن بهاردانم همین قدر که همه موسم غم است
در بار اشک بند نظر را که نزد دوستنامحرم است دیده ولی گریه محرم است
نازم به فیض باغ جمالت که یک نگاهبر گل سموم و بر گل روی تو شبنم است
دل پر ز مهر تست عزیزش نگاه دارجام از من است لیک پر از باده جم است
یک پرده بیش نیست فصیحی نوای عشقپندار گوش ماست که گه زیر و گه بم است