شمارهٔ ۲۴
ساقی که می خود همه در جام شمار ریختمستی همه در باده و پیمانه ما ریخت
من چون مژه از نشو و نما مانده و چشممسرمایه صد ابر برین خشک گیا ریخت
مغرور کرم گلشن خود را به عبث سوختکآتش بود آن آب که از روی گدا ریخت
رفتم که کف پای سگان تو ببوسمرنگ از رخ گلهای گلستان حیا ریخت
غم دید که بی دانه فصیحی نشود صیدآورد کفی اخگر و در دام بلا ریخت