شمارهٔ ۲۵
شناخت ذوق بهار آنکه گل به دامان ریختچو چید از جگر لاله داغ بر جان ریخت
ز بیمروتی ابر این چمن سوزمکه بر من آتش و بر خار و خس گلستان ریخت
چه ناامیدی در خواب دیده آمد دوشکه جای اشک همه شب نگه ز مژگان ریخت
چه چشم بد دگر این روزگار برهم زدکه دسته دسته مرا نیش بر رگ جان ریخت
کسی ز تشنگی راه کعبه ایمن شدکه خونش از مژه هم در سر بیابان ریخت
نظر ز داغ جگر یافت دیدهام کامشبز نیم قطره سرشک آبروی طوفان ریخت
ز بیم صاحب گلشن سحر فصیحی چیدز جیب لاله و گل چاک در گریبان ریخت