گنج

شمارهٔ ۲۲۰

۹ بیت
یک دو روزی شد که چون گل غوطه در خون می‌زنیقرعه نازی به نام اشک گلگون می‌زنی
آشناتر می‌نشیند در دل اهل نیازهر خدنگی کز کمان ناز اکنون می‌زنی
عشقت از بهر دل من کرد زین‌سان ناله دوستکاین زمانم بر رگ جان ناخن افزون می‌زنی
قطره اشکی برای زینت مژگان بس استبی‌سبب در دیده هر دم فال جیحون می‌زنی
بی‌قرارت کرد عشق و این هم از بخت منستکز دلم هر لحظه چون جان خیمه بیرون می‌زنی
نیک می‌دانی دل نامهربان حسن رامی‌کنی افسون و خود خنده بر افسون می‌زنی
عشق را بی خویش بودن گاه‌گاهی لازمستمن نمی‌دانم نفس بی خویشتن چون می‌زنی
فتنه چشم توام بس نیست کز چشم دگرمی‌ستانی ناز و بر جانم شبیخون می‌زنی
سوخت از غیرت فصیحی تا تو از ذوق جنونبی‌محابا بوسه‌های بر نام مجنون می‌زنی