شمارهٔ ۲۱۹
چندم ای اشک به تاراج محبت خیزیپی خونریزی ارباب ملامت خیزی
ای اجل بر سر بالین من آیی ترسمکه به امید نشینی و به حسرت خیزی
پای دل بوسم و گویم که مبادا در حشرتا که از زخم ملامت به سلامت خیزی
تو پس زانوی رشک ای دل و او پهلوی غیرنشود گر تو ازین حلقه صحبت خیزی
نشئهی درد فصیحی به دلت باد حراماز غم آباد بلا گر به سلامت خیزی