شمارهٔ ۲۱۸
چند از بحر طلب موج دویی انگیزیروی گل بینی و در دامن خار آویزی
عصمت آنست که با دوست به یک پوست شوینه که چون باد هوسناک ز گل بگریزی
گرچه خاکستری اما چو سمومی بوزدادب آنست که چون شعله ز جا برخیزی
مذهب بلبل آشفته خللها داردروش آنست که چون رنگ به گل آمیزی
سفر دیده مبارک جگر ریش مراای دل آن به که تو هم بهر سفر برخیزی
اینک آیینه ببین تا که تو هم روز جزاپنجه بگشایی و در دامن خویش آویزی
گر نهای چشم جهانبین فصیحی ای غمهر نفس پس ز چه خونش به هوس میریزی