شمارهٔ ۲۱۷
کوش تا سیراب از بحر تماشا نگذریهمچو موج هرزه گرد از روی دریا نگذری
گر ز گمراهی رهت بر شهر درمان اوفتدتا توانی بر شبستان مسیحا نگذری
لخت لختم تشنه دیدار تست ای برق غمچون به کوی ما رسی بر جان تنها نگذری
نکهتیام بار کنعان بسته از مصر ای صباعصمت من پاس داری بر زلیخا نگذری
از دیار زخم ما ای مرهم آسودگیگر همه الماس باشی بیمحابا نگذری
ای کبوتر هر کجا بر خاک افتد نامهامکوی یار ماست آن زنهار از آنجا نگذری
بر فصیحی بال خواهش بیمحابا میزنیبیادب پروانهای بر محفل ما نگذری